True Romance
داستانی بر اساس واقعیت که ثابت میکند عشق واقعی حدو مرز نمی شناسد.
(نوشته شده توسط توماس پیتر هدن و ژاکلین مری هدن برای نشریه ریدرز دیجست)
(مترجم: نویسنده ی وبلاگ)

(عکس سمت راست که ژاکلین رو نشون میده همون عکسیه که پیتر(عکس سمت چپ) به مدت بیش از سی سال با خودش نگه داشت)
پیتر: سال 1958 وقتی 16 سالم بود یک شب که توی پیست اسکیت بودم این دختر جوان رو دیدم. منتظرت شدم تا یه استراحتی به خودت بدی و یک نوشیدنی ای بگیری قبل از اینکه بخام کار دیگه ای انجام بدم. دستت رو گرفتم و بهت گفتم: "اسمم توماس پیتر هدنه." و تو گفتی: "منم ژاکلین لوفور هستم." وقتی توی چشم های سبز و درشتت نگاه کردم دنیام عوض شد. با هم قرار گذاشتیم. سال 1959 پدرت به ژاپن منتقل شد و شما رفتید. با خودم گفتم اشکال نداره دنبالش میرم و بهش میرسم. منم به نیروی دریایی ملحق شدم و به مسئولام گفتم: " می خوام برم ژاپن." اونا هم بمن گفتند: " تو زمانی به ژاپن اعزام میشی که ما بهت بگیم می تونی بری اونجا." منم رفتم توی یه پایگاه در کالیفرنیا و مشغول خدمت شدم.
ژاک: وقتی تو ژاپن بودیم با یکی از دریادارهای نیروی دریایی آمریکا آشنا شدم و در نهایت باهاش ازدواج کردم. ازدواج کردم چون فقط فکر می کردم که باید این کار رو در نهایت بکنم. سال 1962 به آمریکا برگشتیم اما دیگه از تو هیچ خبری نداشتم..
پیتر: نهایتا دستور اعزامم به اوکیناوای ژاپن رو گرفتم و به خودم گفتم پسر بالاخره میری ژاپن و ژاک رو میبینی. تو مرخصی بودم – همیشه قبل از اعزام به خارج بهت مرخصی داده میشه - و رفتم که یه سری به مادرت بزنم که بلافاصله گفت: "ژاک ازدواج کرده اما بیا این عکسش رو داشته باش. " انگار دیوارها داشتند روی سرم خراب می شدند. به بهانه ی اینکه کاری دارم از اون خونه زدم بیرون. بعدش برای 14 ماه به ماموریت رفتم و سپس به پایگاه لژون در کارولینای شمالی برگشتم کاملا بی خبر از اینکه تو اون بیرون از پایگاه تو اون شهر زندگی می کردی. کارم که اونجا تموم شد رفتم خونمون تو مریلند. یه شب یکی زنگ زد و یکی تو بودی.
ژاک: اومده بودم به مادرم سر بزنم و گفتم زنگ بزنم خونتون و از مادرت بپرسم تو کجا هستی که خودت گوشی رو برداشتی. نیازی به گفتن نیست، یکدفعه شوکه شدم.
پیتر: تو گفتی: " می خوام یه چیزی نشونت بدم." با هم رفتیم خونه ی مادرت و اونجا تو بچه ی کوچکت رو بهم نشون دادی. دخترت اون موقع فقط سه ماهه بود و چشمهاش مثل چشمهای خودت سبز و درشت بودند. تو به کارولینای شمالی برگشتی و من هم دوباره به خدمت فرا خوانده شدم. سال 1964 بود و من گفتم: " منو بفرستید ماموریت خارج از کشور." دیگه نمی خواستم تو کارولینای شمالی باشم جایی که تو بیرون پایگاه زندگیت رو می کردی. بنابرین روز 12 آگوست رفتم ویتنام. بعد از 26 ماه به آمریکا برگشتم و در پایگاه پندلتون تو کالیفرنیا مستقر شدیم. یک روز که توی سربازخانه نشسته بودم با خودم گفتم یه نامه براش می نویسم و بهش میگم چه احساسی نسبت بهش دارم چون دوباره قرار بود به ویتنام اعزام بشیم.
ژاک: تو نوشته بودی: " میخام بالاخره حرف دلم رو بزنم. دوستت دارم، همیشه دوستت داشتم. باید اینو میگفتم و خودم رو راحت می کردم، حرفم همین بود." درست همون موقعی بود که من بچه دومم که یه پسر کوچولو بود رو بدنیا آوردم. حالا این من بودم، تو یه آپارتمان با دوتا بچه ی کوچیک، و راستش رو بگم درمانده و بیچاره. ازدواج من از اول درست نبود اما چون خودم بچه ی خانواده ی طلاق بودم نمی خواستم بچه هام هم قربانی چنین مشکلی بشن.
پیتر: وقتی از ویتنام برگشتم یه روز کامل تو خونه با خودم فکر کردم و بعد ساعت 4 صبح پیش مادرم رفتم و گفتم: "باید برم کارولینای شمالی." مادرم نگاهی بمن کرد و گفت: " فکر میکنم بهتر باشه کاری به اون زن نداشته باشی اون دیگه متاهله. اما چه می دونم اگه می خوای هرکاری بکنی بکن." منم گفتم: " باید کاری رو که قراره انجام بشه انجام داد."
ژاک: اما من دست رد به سینت زدم.
پیتر: آره 25 سپتامبر 1968 بود.
ژاک: سی یال بعد از اون ماجرا، من و شوهرم از هم جدا شدیم. کار آسونی نبود. بچه هام بزرگ شده بودن، دانشگاه رفته بودن، تشکیل خانواده داده بودن ولی این وسط من تنها و بی کس شده بودم.
پیتر: یه شب که خونه بودم یکدفعه تلفن زنگ زد. جالب اینکه دقیقا 25 سپتامبر 1998 بود.
ژاک: اون شب من تصمیم خودم رو گرفته بودم. باید به این وضع پایان داد. خیلی ناراحتم. نشستم یه گوشه و به خودم گفتم هیچکس مثل پیتر عاشق من نبود. و همین موقع که فکر کردم باید برم و هرطور شده پیداش کنم. با مرکز تلفن تماس گرفتم و ازش پرسیدم: " آیا شما ره ی کسی به نام تی پی هدن رو توی شهر والدورف دارید؟" اون خانوم هم جواب داد: "نه". بعد من گفتم: "من باید حتما شماره ی این فرد رو پیدا کنم، می دونم که توی چارلز کانتی تو مریلند یا یه جایی همون اطراف زندگی می کنه. " بعدش جواب داد: " یه تی پی هدن توی وایت پلینز داریم." منم گفتم: "خدای من، این خودشه." یکدفه گریه ام گرفت و گفتم : "من سی ساله که دنبال چنین فردی می گردم، اون تنها عشق من توی تمام زندگیم بود." مسئول مخابرات گفت: "حالا می خواید شمارش رو براتون بگیرم؟" منم گفتم: " بله همین کارو کنید." اون خانوم گفت: من اگه پشت خط باشم که اشکالی نداره؟" منم گفتم: " نه مشکلی نیست".
پیتر: تو پشت گوشی گفتی: می دونی من کیم؟" و منم جواب دادم: "آره خوب می دونم تو کی هستی". تو گفتی: "حتما خیلی از دستم دلخوری؟" و منم جواب دادم: " نه، باید بگم هنوزم عاشقتم."
ژاک: اون لحظه فکر کردم 15 سالم شده. قرار شد توی ممفیس همدیگه رو ملاقات کنیم و من اومدم فرودگاه دنبالت. تا سوار شدی من رو بوسیدی.
پیتر: پانزدهم ماه می همون سال ما با هم ازدواج کردیم. من تو رو بردم به محله ی کی وست و اونجا دم غروب آفتاب و در حالیکه سوار یه قایق تفریحی بودیم با هم ازدواج کردیم. قباله ی ازدواجمون هیچ آدرسی نداره، فقط یک طول و عرض جغرافیایی، همین. همه چیز بالاخره درست شد. فقط غم انگیز اون زمانیه که از دستش دادیم . دیگه نمیشه برگشت به اون زمان. ما میتونستیم وقتی من 19 سالم بود و تو 18 سالت بود با هم باشیم. اما من بالاخره به تو رسیدم و تو به همون زیبایی 15 سالگیت هستی.
ژاک: این به این خاطره که تو باعث میشی من احساس زیبایی کنم.
(این مکالمه در تاریخ چهارم ژوئن سال 2009 در شهر شارلوت هال ایالت مریلند ارسال شده.)
ژاک و پیتر اکنون در خانه ی پدری پیتر باهم زندگی میکنند.عکسی که مادر ژاک سال 1962 به پیتر داد و پیتر با خودش اون عکس رو در طول جنگ همراه داشت الان روی میز اتاق خواب آنهاست...
لینک متن انگلیسی:
http://www.rd.com/true-stories/love/love-at-long-last/